
![]()



«"شوشتر" فشرده ای است از ایران بزرگ، شهری در میان ابرهای اسطوره و نیز در روشنای تاریخ، با صبحدمی که شهره آفاق است. تاریخ این سرزمین را باید از لابلای کتابهای کهن، سفالهای شکسته و بنا های ویران گشته فراهم آورد و آن را از ابهام اساطیر بیرون کشید. شوشتر با کوچه های چندین هزار ساله اش هر کدام برگی زرین است از تاریخ کهن ایران، که بی شک توجه به این دیار فراموش شده در ایضاح زوایای تاریک تاریخ میهن ما تأثیری شگرف دارد. این کوچه ها خاطره سهل ابن عبدالله تستری، قاضی نورالله شوشتری، ملا فتح الله وفایی، علامه شیخ شوشتری را به یاد دارند. همچنان که پیروزی ایران در جنگ با روم، حملات مشعشعیان، ظهور مهدیت کاذب، خدعه صفی میرزای دروغین، ظلم نادر و لگد کوب شدن توسط سم ستوران ظالمین را هرگز از یاد نخواهند برد. شوشتر زبان گویای تاریخی کهن و سخنگوی بازمانده های گرانبهایی است که از دل خاک بیرون کشیده می شوند، یا در دل سنگها و کوهها یافت می گردند، و در شمار پرمعناترین آثار بجای مانده از ایران کهن هستند.» گذشته از اینکه شوشتر پیش از اسلام یکی از شهرهای مهم و حتی در اکثر موارد بعنوان مرکز ایالت خوزستان و حتی پایتخت ایران بوده است، پس از ورود اسلام به ایران و فتح این شهر توسط مسلمین نیز اهمیت خود را حفظ کرد و در ردیف مهمترین شهرهای ایران قرار گرفت. و از آن پس بیش از سیزده قرن مرکزیت خود را حفظ نمود تا اینکه در ابتدای حکومت پهلوی مرکزیت خوزستان از شوشتر به اهواز انتقال یافت. ذکر این نکته نیز لازم است که اگرچه مراکز ایالات همواره از اهمیت خاصی برخوردارند و به لحاظ این جایگاه توجه بیشتری جهت آبادانی آنها صورت می پذیرد اما در این خصوص مرکزیت شوشتر همواره از این مزیت بی بهره بوده و نتیجه معکوس داشته است و به این خاطر است که مرکز استان خوزستان، یکی از استراتژیک ترین استانهای کشور بوده و بنادر متعددی نیز داشته از جمله خود شوشتر که شهر بندری بوده و تا یکصد سال پیش در رود کارون تا شوشتر کشتیرانی رواج داشته است. همچنین محل ارتباط بین ایران و اعراب بوده که این خصوصیتها باعث می شده تا همیشه شوشتر در کشمکش بین حکومتها، گروهها و قبائل مختلف باشد و هر چند ساله یکبار به این شهر هجوم آورند. اوضاع کلی ایران از سقوط ساسانیان تا قدرت گیری مسلمانان سقوط یک امپراطوری بزرگ و منظم و چهار صد ساله به دست نیرویی نو خاسته و عاری از نظم که به زحمت بیست سال از تاسیس آن می گذشت، هم برای فاتحان بیش از حد تصور باور نکردنی به نظر می آمد انتظار سریع و قطعی بود و هم برای مغلوبان بیش از حد تصور باور نکردنی به نظر می آمد. عوامل ضعف و انحطاط، که چنین سقوط حیرت انگیزی را برای امپراطوری ساسانی بوجود آورد از چندین نسل قبل حتی از سالها قبل از آنکه اسلام ظهور نماید،در اردکان دولت تیسفون شکل یافته بود. جنگهای طولانی خسرو اول با امپراطوری بیزانس که تا پایان عهد خسرو پرویز تقریباًً یکسره ادامه داشت، ایران را خالی از نیروهای فعال نموده و باعث رکود صنعت و کشاورزی گردید. مالیاتهای فراوان و جنگهای متعدد تدریجاًً بین عامة مردم و حکومت، جدایی اجتناب نا پذیر ی بوجود آورد، بطوری که دستگاه حکومت را در نظر عامه بی اتکاء، بی بنیاد و پوشالی نمود. موبدان فاسد و طماع و اشرافیت و مغرور، هر روز در ایجاد نابسامانیها بیشتر توفیق می یافتند و این دو در افزودن فاصله بین مردم و حکومت بیشتر تلاش می کردند. رقابت نجبا که مخصوصاً از اواخر عهد خسرو پرویز دستگاه حکومت را دستخوش اغراض مدعیان کرده بود، هر گونه ثبات و استقرار را که برای اصلاح احوال جامعه لازم بود، غیر ممکن می ساخت. علاوه بر اینها بعد از خسرو پرویز وضعیتی پیش آمد که هر مرزبان یا سپهبدی در باطن داعیه خود سری داشت. در این ایام شاهان کم دوام این سلسله در دست بزرگان و فرماندهان سپاه در واقع آلت ضعیفی بیش نبودند، بطوری که در طی مدت سه سال اوضاع ایران بقدری آشفته شد که یازده پادشاه یکی پس از دیگری بر تخت سلطنت نشست. در واقع این پادشاهان جز بازیچه هایی در دست در باریان و سر بازان نبودند. قدرت موبدان با ضعف دولت ساسانی افزونی یافت و فساد و طمع پایان نا پذیر آنها یاس کشنده ای را در بین عامه ترویج نمود. چنانچه در بحبوحة قدرت آنها دعوت و تبلیغ عقاید و ادیان تازهای چون:بودایی، مانوی و مسیحی نیز وحدت روحی و فکری جامعه را بطور بارزی دچار اختلال و اختلاف نمود. حوادث طبیعی نیز از جمله عوامل انحطاط دولت ساسانیان بود. بطوری که در اواخر عهد خسرو پرویز در فرات و دجله طغیانی عظیم روی دادو چندین سد رادر هم شکست. وهمینطور فقدان عدالت اجتماعی در روزگار ساسانیان و جدایی طبقات که از مختصات آن زمان بود به مرور زمان در سطح جامعه نارضایتی بوجود آورد، تا آنجا که حتی آتشکده های طبقات مختلف نیز جدا از هم بودند. بنا بر این بسیار کمتر از آنچه که گفته شد، کافی بود تا بنیان دولتی استوار را فرو ریزد و باعث ویرانی و سقوط تمدنی دیرینه گردد. وقتی که یزد گرد سوم به پادشاهی رسید، تمام آثار انقراض در دولت ساسانی پدیدار گشته بود. یزدگرد شاهی کم تجربه و ناتوان بود و درچنین موقع خطیری نمی توانست ایران را در برابر حملة قوم تازه نفسی چون اعراب حفظ نماید. سلطنت یزدگرد سوم مقارن با آغاز خلافت ابوبکر، نخستین خلیفة اسلام بود. در زمان او اعراب که قومی بادیه نشین بودند، در زیر رایت اسلام متحد شدند و به فرمان ابوبکر نخستین خلیفة راشدین به ایران هجوم آورده و ایرانیان را به دین اسلام فرا خواندند. چون دولت ایران از پذیرفتن دین اسلام سر باز زد، اعراب مسلمان به طرف ایران سرازیر شدند و جنگهای ایران و عرب از سال 633تا643 میلادی بطول انجامید که مهمترین آنها: جنگ قادسیه، جلولاء و نهاوند است. جنگ قادسیه در رمضان 14هجری مطابق با 636 میلادی در محلی به نام قادسیه در پانزده فرسنگی شهر کوفه روی داد. سردار ایران رستم فرخزاد بود که ایران سپهبد یعنی فرمانده کل قوای ایران لقب داشت. سردار لشکر عرب سعدبن ابی وقاض از اصحاب رسول الله بود. جنگ مدت چهار روز به طول انجامید. رستم فرخزاد بر اثر حادثه ای مجروح شد و به دست عربی به نام هلال بن علقمه به قتل رسید و درفش معروف کاویان که نشانة فتح و پیروزی ایران در جنگها بود به دست عربها افتاد. اعراب بر اثر این فتح سراسر خاک عراق فعلی رابه تصرف در آورند و در سال 15 هجری تیسفون پایتخت امپراطوری ساسانی را بدون هیچ مقاومتی تسخیر کردند وبه غارت آن شهر تاریخی پرداختند. یزد گرد پس از فرار از پایتخت به حلوان در محل قزل رباط کنونی که محل استواری در کوههای زاگرس بود، عقب نشست وقریب صد هزار لشکر فراهم آورد. مدت هشتاد روز سپاه ایران به سرداری مهران در برابر اعراب ایستادگی کرد. سرانجام مهران نیز کشته شد و لشکر عرب در این جنگ هم پیروز گردید. این نبرد که به جنگ جلولاء معروف شد، در سال 16 مقارن با 638 میلادی روی داد و پس از این شکست بود که یزدگرد به ری گریخت. جنگ نهاوند، آخرین جنگ مهمی بود که در سال 21 هجری مقارن با 642 میلادی در حوالی شهر نهاوند با اعراب روی داد. در این جنگ نیز ایرانیان شکست خوردند و نتیجه آن برای اعراب بقدری درخشان بود که این جنگ را فتح الفتوح نامیدند. بدین گونه بنای چهار صد ساله ای که در واقع خسرو پرویز با ستیزه های بی حاصل و خونریزی های بدفرجام خویش پایه هایش را به شدت سست و متزلزل کرده بود بر سر یزدگرد شهریار که در هشت سالگی سرش در زیر بار مسولیت هایی که یک تاج لرزان و نا متعادل بر آن تحمیل می کرد، به شدت خم گشته بود، فرود آمد. سقوط دولت دیرینه سال ساسانی که اردشیر بابکان آن را بنیاد نهاده بود ومرگ یزد گرد سوم به پایانش آورد، افق تازه ای را در حیات اجتماعی توده های جامعه ایرانی نوید می داد. این افق تازه طلوع دنیایی را اعلام می کرد که به حکم قرآن کریم، می بایست در آن دیگر هرگز بعضی مردم بعضی دیگر را به بندگی نگیرند. ولی دیری نگذشت که وصول مالیات و خراج ها، توسط عمال حکام جدید، آنچنان مردم را در فشار و تنگنا قرار داد که برخی جلای وطن کرده و برخی نیز اقدام به مبارزه در مقابل تازه واردان طماع نمودند. سنگینی بار این مالیاتها کلاً بر دوش کشاورزان ایرانی قرار داشت. اگر در عهد ساسانیان، ملاکین بزرگ اراضی و دولت از روستائیان بهره کشی می کردند، در عهد حکومت عرب نه تنها کماکان این وضع ادامه داشت، بلکه میزان خراج و جزیه فوق العاده بیش از آنچه بود که در زمان ساسانیان در یافت می شد. گذشته از این، تفویض حق وصول مالیات به دهقانان و کدخدایان، کشاورزان را بیش از پیش تابع ووابسته به طبقه حاکمه می ساخت. وضع روستائیان از جهت دیگری نیز بدتر شده بود، زیرا اعراب بیش از زمان گذشته از مردم روستا کارهای اجباری مانند حفر و تنقیه مجاری آبیاری، احداث و تعمیر جاده ها، ساختمان، حصار قلعه ها و کاخها را برای خود طلب می کردند. این وضعیت باعث شد که ایرانیان از همان سالهای اولیة حکومت اسلامی به مقابله با حکام اعزامی خلیفه پرداخته و در جهت به دست آوردن آنچه را که عدالت اسلامی و مساوات اجتماعی می نامیدند مبارزه کنند.
از شوش به شوشتر و از خوب به خوبترمیرسیم. شوشتر از شهرستانهای استان خوزستان و از طرف مشرق به مسجد سلیمان و از طرف مغرب به دزفول و شوش واز طرف جنوب به اهوازوازطرف شمال به دزفول وکوههای بختیاری محدوداست.این شهرازقرن ششم هجری که اهواز رو به انحطاط رفت مرکزخوزستان شدوتااواخردوره ی قاجاریه مرکزیت خودراحفظ کرد.همانطورکه گفته شد کلمه ی "شوشتر" صفت تفصیلی از"شوش" یعنی "شوش" به علاوه"تر" می باشد و شوش به معنی خوب و شوشتر به معنی خوبتر است.
پس از طوفان "نوح" مردم شوشتر در کپرها که از چوب و نی ساخته شده بود زندگی می کردند و بعضی درغارها و جنگلها مسکن می نمودند.آنها در رنج و تعصببه سر می بردند و" هوشنگ پیشدادی" فرمان داد که مردم خانه بسازند و خانه ها را نزدیک به هم بسازند. حصاری به دورخانه ها بکشند و چون مردم درمساکن خودقرارگرفتند و از زحمت گرما و سرما و باد و باران اسوده دل گشتند از اسیب سباع و حیوانات وحشی رهایی پیدانمودند این وضع ایشان را بسیارخوش امد و آن شهررا شوش گفتند که به لغت قدیمییعنی " خوب" .بعد از ان در محل شوشتر فعلی وضع برای زندگی خوبتر و مناسبتر بود و درآنجا شهر دیگری ساختند چون این محل ازشوش خوبتر وبهتر بود انجا را شوشتر نامیدند به زبان تازی شوشتر را "تستر" گویند. باروی شوشتر باروی اول شهری است که بعد ازطوفان نوح بناشده است و بعضی تستر را نام شخصی دانسته اند که شوشتر را فتح نمود.البته این موضوع صحت چندانی ندارد.انچه را که از"تذکره شوشتر" نقل کردیم چه صحیح بدا نیموچه غلط خود دلیلی است برقدمت شهرشوشتر" حمدا مستوفی"درباره ی شهرشوشترچنین گفته است: "اول ان راهوشنگ پیشدادی ساخت وخراب شداردشیربابکان تجدید عمارات کردوشکلش برمثال اسب ساخت . " درزمان شاپوراسیران رومی روی رودکارون سدی بستند و جوی "دشتاباد"که مدارولایت تستربران است به سبب ان بندجاری شد.دوران شهرپانصدگام است وچهاردروازه داردوهوایش به غایت گرم است .زمینش برای کشاورزی بسیارمناسب است وغله وپنبه ونیشکردرانجابه خوبی به عمل می ایدومردم انجانیکواعتقادوسلیم طبع وبه خود مشغول ودرایشان هیچ فتنه وفضولی نبود.دیبای شوشترمعروف بودوان رابه همه ی نواحی دنیامی بردند.حتی پرده کعبه وبیت الحرام ازدیبای شوشترتهیه می شدوگویاپردههای قصرخلفای عباسی نیزازشوشتربرده می شد."مقدسی" می گوید " بافندگان ماهرپنبه ودیبادران بسیارند.ازهمه شهرهابرتراست.اضدادرادرخودجمع ونزدجهانیان شهرت دارد.باغهایش پرازاترج وانارخوب وانگوروگلابی عالی وخرمامی باشد.بهشت خوزستان است.دیبای ان به مصروشام می برند.مردمش باخوشی می گذرانند.ازمیوه ودیگرخیراتش که مپرس.مراخوش امدوان راپسندید م.درتابستان ابی سردداردکه درکاریزدرزیرزمین روان است.پلی درازدرسمت جندیشاپورباقایقهاساخته اندوجزان راه ندارد.برسرپل گردشگاهی هست وگازران درانجایند" در"تقویم البلدان" به نقل از"اللباب"و"العزیزی"امده است"تسترشهری است ازکوره ی اهوازازخوزستان.تستردروسط بلاداست ودرهمه ی بلاداهواز حدود و ثغوری جز در تستر نیست.چنانکه قبایل را در هر یک جای معینی است .هیچ شهری قدیمی تر از تستر نیست.
داستان دیگری که در جریان فتح شوشتر ذکر می کنند، مساله پیدا شدن جسد دانیال نبی در این شهر است. به طوری که می نویسند، چون ابو موسی اشعری شوشتر را فتح کرد، جسدی همراه با کیسه ای پول در حوض آبی که از مس ساخته شده بود پیدا کرد. وقتی علت این امر را از مردم جویا شد، آنها پاسخ دادند، هرکسی که محتاج می شود، به اندازه نیاز خود از آنها برمی دارد و چون مشکل وی رفع گردید، پول را بر می گرداند. و اگر کسی قرض خود را ادا نکند، مریض می شود.
ابو موسی این قضیه را به اطلاع عمر رسانید و عمر نیز در پاسخ نوشت، آن جسد دانیال نبی است. او را بیرون بیاور، غسل ده و کفن بپوشان و بر او نماز بخوان و دفنش کن.
همدانی مورخ قرن ششم هجری در این باره می نویسد:
«جسد دانیال به تستر بود. اهل شوش را قحط فرا رسید، جسد دانیال بخواستند. ایشان تابوت را به شوش فرستادند تا قحط برفت. تابوت را پنهان کردند در قعر دریا و سوگند خوردند پیران شوش که تابوت در این شهر نیست. پس مردم شوشتر از کودکان بپرسیدند. کودکان دلیلی کردند بر تابوت، پس عادت افتاد در آن شهر، گواهی کودکان شنوند.»
پس از اینکه ایرانیان در نبرد جلولاء شکست خورده وبه حلوان عقب نشینی کردند، یزد گرد همراه بزرگان خاندان خود از ترس به طرف استخر و به قولی به قم و کاشان راه گریز پیش گرفت و برای جلوگیری از پیش روی مسلمین یکی از در باریان یزدگرد به نام هرمزان که دایی شیرویه، پسر خسرو پرویز بود و در درگاه یزدگرد قربی و مکانتی تمام داشت، گفت: اعراب از جانب حلواند بر ما تاخته اند و کاری از پیش برده اند و در آنجا با آنها نمی توان مقابله نمود، اما جمعی از این قوم در حدود اهواز و خوزستان هستند که سرداران دلیر و سلحشور ندارند و تاب حملة ما را ندارند. اگر شهریار دستور دهد من بدان دیار بروم و لشکر گرد آورم و با سردار آن جمع که ابوموسی اشعری نام دارد درآویزم و او را بکشم و از فارس و اهواز مالی و لشکری فراز آورم.
یزد گرد این پیشنهاد را از هرمزان پسندید و او را با گروهی، به آن سوی فرستاد. آنگاه هرمزان خود را به شوشتر رسانید و در آنجا اردو زد و باروی آن را مرمت کرد، و برای اینکه اگر محاصره ای پیش آید به زحمت نیفتد، آذوقه بسیار جمع کرد و کسانی را به شهرهای اطراف فرستاد تا نیروی لازم را فراهم آورند.
ابوموسی نیز چون از این اقدام آگاه گردید، نامه به عمر نوشت واز آنچه اتفاق افتاده بود او را آگاه کرد. عمر به عماربن یاسر که او را به جای سعد به حاکمیت کوفه گمارده بود، نوشت تا با نیمی از سپاه خویش به ابوموسی بپیوندند.
«چون سپاه ابوموسی به شوشتر نزدیک شد، هرمزان دستور داد تا خارهای آهنین سه پهلو ساخته و بر سر راه لشکر اسلام پاشیدند قشون که بی درنگ اسب می رانند به آن حوالی که رسیدند، خارها به دست و پای اسبان ایشان نشست و مدتی متحیر بودند.» پس از اینکه شوشتر توسط سپاهیان اسلام محاصره گردید، و این محاصره به طول انجامید، هرمزان از شهر بیرون تاخت و شجاعان و بزرگان عجم و شاهزادگان فارس حمله را آغاز کردند و جنگی سخت بین دو سپاه شروع شد، بطوری که «تعداد زیادی از سپاه مسلمانان کشته شدند و مجزاه بن ثور و براءبن مالک از جمله کسانی بودند که هرمزان شخصا آنها را کشته بود.»
در این نبرد از ایرانیان هم هزار تن کشته شد و ششصد تن نیز اسیر شدند که ابوموسی آنها را پیش آورد و گردن زد.
مسلمانان مدت درازی بر دروازه شوشتر ماندند و پارسیان را همچنان در محاصره داشتند و نزدیک بود که لشکریان عرب خسته شوند و دست از کار بکشند، تا اینکه یک روز مردی از بزرگان شوشتر بطور پنهانی از شهر بیرون آمد و نزد ابوموسی رفت و گفت اگر مرا به جان و مال و فرزند زینهار باشد، در گرفتن شهر تو را یاری کنم. ابوموسی او را زنهار داد. آن مرد که سینه یا سیه نام داشت، گفت باید نخست مردی از لشکریان خویش با من بفرستی تا او را به درون شهر برم و همه جا را به او نشان بدهم.
«ابوموسی رو به لشکریان خود کرد و گفت کدام مرد جان خود را به خدا می فروشد و با این مرد ایرانی به جایی می رود که من از هلاک و نابودی او در امان نیستم.»
مردی از بنی شیبان بنام اشرس بن عوف برخاست و با سینه از راه پنهان وارد شهر شد. سینه او را به خانه برد و عبایی بر او پوشید و گفت اکنون باید با من از خانه بیرون آیی و چنان وانمود کنی، که گویی یکی از چاکران من هستی. مرد چنان کرد و سینه او را در شهر گردانید. حتی یک بار بر در کاخ هرمزان گذشتند و هرمزان را با تنی چند از سرداران خود دیدند که خادمان شمعی پیش روی آنها گرفته بودند.
پس از آنکه شهر را گشتند، سینه، و اشرس را از همان راه زیر زمینی بیرون برد و پیش ابوموسی اشعری رفتند و اشرس آنچه دیده بود به او گفت و افزود که دویست مرد را همراه من بفرست تا نگهبانان دروازه را بکشم و دروازه را بگشایم و تو با سپاه به ما بپیوندی. ابوموسی پس از شنیدن سخنان اشرس رو به سپاهیان خود کرد و گفت: چه کسی جان خود را در راه خدا می فروشد و با اشرس می رود؟
دویست مرد داوطلب شدند و همراه اشرس و سینه از همان راه زیر زمینی درون شهر رفتند، خود را به دروازة شهر رسانده، نگهبانان را کشتند و دروازه را گشودند.
«ابن اثیر در این باره می نویسد: چون عده ای به درون شهر شدند، در آنجا تکبیر گفتند و مسلمانان نیز از بیرون بانگ بر آوردند و درها را گشودند. مسلمانان چابکی و چالاکی نمودند و هر پیکارمندی را در خواب از پای در آوردند و شهر را تسخیر نمودند.»
صاحب تذکره نیز می گوید :
«آن شهر ارم مانند، لگد کوب سم ستوران غازیان گردید.»
و اما در این گیر و دار، هرمزان که طعمة خیانت یکی از هموطنان خویش شده بود، با عده ای از یاران خود فرار کرد، و و در قلعه ای که درون شهر بود ﴿قلعة سلاسل﴾ پناه گرفت و ابوموسی نیز وی را در قلعه به محاصره انداخت، تا توشه و آذوقة او تمام شود.
چون عرصه بر هرمزان تنگ شد، به مسلمانان گفت هر چه می خواهید بکنید، من یکصد تیر همراه خود دارم و به خدا تا یک تیر داشته باشم به من دست نمی یابید و تیر من خطا نمی رود، برای شما چه فایده ای دارد که یکصد نفر از شما را بکشم یا زخمی کنم، آنگاه مرا اسیر کنید.
مسلمانان گفتند: چه می خواهی؟ هرمزان در پاسخ گفت: می خواهم به من قول دهید که حکم با عمر باشد و هر چه خواست دربارة من انجام دهد.
پس از آنکه مسلمانان شرط هرمزان را پذیرفتند او تسلیم و به نزد عمر فرستاده شد.
آمده است، چون هرمزان را به نزد عمر بردند، عمر خواست او را بکشد. ولی در این هنگام، هرمزان آب خواست و چون به او آب دادند از عمر خواست، تا آن آب را ننوشیده، او را نکشند. عمر پذیرفت، هرمزان آب را به زمین ریخت. عمر گفت: بار دیگر برایش آبی بیاورید و تشنگی و مرگ را با هم به وی نچشانید.
هرمزان گفت: مرا امان دادی. عمر گفت : دروغ می گویی.
انس بن مالک به میان آمد و گفت : راست می گوید ای سرور خداگرایان، تو او را امان دادی. اطرافیان نیز گفته هرمز را تصدیق کردند. در این هنگام عمر رو به هرمزان کرد و گفت: مرا فریفتی، به خدا فریفته نشوم، بلکه باید اسلام آوری وگرنه تو را می کشم.
هرمزان اسلام آورد، در مدینه اقامت گزید و عمر او را در آن شهر خانه ای داد.
اما داستان دیگری خلاف این امر را بازگو می کند بطوری که ابن خلدون می گوید:
«احنف بن قیس عمر را گفت: ایرانیان تا پادشاهشان زنده است همواره شورش خواهند کرد، و از عمر اجازت خواست که کار را یکسره کند ]هرمزان را بکشد[ و عمر اجازت داد.»
در بیشتر منابع داستان اولی مورد تایید قرار گرفته است بطوری که می گویند، هرمزان پس از آنکه جان سالم بدر برد، آخرالامر مسلمان شد و او را به حضرت علی بخشیدند و آن حضرت نیز او را آزاد کرد. علی دهی بنام ینبع در حوالی مدینه داشت که هرمزان را جهت اداره آن به آنجا فرستاد و فرمود چون هرمزان حکومت کرده است، رویه امر و نهی و سیاست رعایا و زارعین را خوب می داند. و هرمزان در آنجا بود تا اینکه ابولؤلؤ (یکی از اسرای عجم)، خلیفه (عمر) را کشت و عبید اله بن عمر نیز به بهانه اینکه، این امر به تحریک هرمزان بوده است، وی را به قتل رساند.
در این دوره به سبب شورشهای متعدد داخلی و وجود حرکتهای استقلال طلبانه در قلمرو خلافت اموی، جهت رفع تبعیض نژادی و ظلم بی حد امویان، همواره بسیاری از مناطق تحت سلطه آنان رزمگاه نبردهای داخلی بود. خصوصاً منطقه خوزستان به سبب نزدیکی به مرکز خلافت و به عنوان جایگاه مناسبی برای ناراضیان، تبدیل به یک کانون اغتشاش شده بود که هر از چند گاهی یا به دست خوارج می افتاد و یا توسط عمال خلیفه اموی فتح می گردید. شوشتر نیز به لحاظ موقعیت خود، بیش از سایر شهرها مورد توجه بوده و مرکزیت یافتن آن بیش از آنکه موجب آبادانیش گردد سبب ویرانیش می شد.
شبیب خارجی
در جنگ و گریزهای بسیاری که میان خوارج و بنی امیه در می گرفت سپاه خوارج همواره شهرهای ایران را پناهگاه خویش قرار می داد، و به همین سبب، این شهرها جولانگاه خارجیان شده بود.
شهرهایی که محل تاخت و تاز خوارج بود، شامل مثلثی می شد که قاعده آن را شهرهای خوزستان مانند اهواز، رامهرمز، شوشتر و شهرهای سیستان، کرمان و فارس و رأس آن را پس از عبور از اصفهان و ری، شهرهای مازندران تشکیل می داد.
اینکه خوارج شهرهای ایران را پناهگاه و محل استراحت و تجدید نیروی خود قرار می داد، دلیل روشنی دارد و آن اینکه ایرانیان اسلام را به خاطر جاذبه های خاص آن و اهمیت دادن به ارزشهای والایی چون عدل و مساوات پذیرفته بودند، اما آنچه از خلفا و حاکمان رسمی به اصطلاح اسلامی و کارگزاران محلی آنها می دیدند، درست در جهت خلاف دستورات اسلام بود. لذا خوارج با شعارهای خود، چنین تبلیغ می کردند که آنها طرفدار اسلام راستین هستند و با خلفا به سبب دوری از اسلام، می جنگند و گروههای غیر مذهبی و بی مبالات را نیز با حمایت خود و دادن وعده های خوشایند و تشویق به اینکه به خلیفه خراج و مالیات ندهند به سوی خود جلب می کردند.
از جمله کسانی که از خوارج توانست یک چندی توجه امویان را به خود جلب کند و حتی ضرباتی نیز به آنها وارد نماید و مناطقی چون خوزستان و خصوصا شوشتر را مقر خود قرار دهد، شبیب خارجی بود. این شخص، گرچه چندی در شوشتر اقامت گزید و سپس از آنجا رانده شد، ولی نویسندگان تذکرة شوشتر و مرآت البلدان در بررسی تاریخی خود دچار اشتباه شده و عنوان نموده اند که شبیب در شوشتر کشته شده است. در صورتی که چنانکه در پی خواهد آمد، منابع تاریخی معتبری کشته شدن وی را در اهواز ذکر کرده اند نه در شوشتر. صاحب تذکرة شوشتر می نویسد، چون شبیب خارجی خروج کرد و شوشتر را به عنوان پایتخت خود قرار داد. حجاج بن یوسف ثقفی که از جانب عبدالملک بن مروان بن الحکم والی عراقین و خراسان بود، تلاش بسیاری برای سرکوبی وی انجام داد، ولی نتیجه ای نگرفت. شبیب هر روز با سپاه خود از شهر بیرون می رفت و با لشکریان حجاج مقابله می کرد. در یکی از شبهایی که شبیب در حال مراجعت به شهر بود، آب رود خانه طغیان نموده و شبیب در آن لحظه بر روی پل اسب می راند و به تماشای آب مشغول بود و شخصی سوار مادیان، پیشاپیش او حرکت می کرد. از آنجایی که اسب شبیب نر بود، چون به آن مادیان نزدیک شد میل کشید، شبیب به دهن آن زد و در همین حال خود اسب از بالای پل به درون رودخانه سقوط کردند و غرق شدند. روز بعد چون حجاج وارد شوشتر شد مردم را به علت پناه دادن به شبیب مورد ملامت قرار داد و مردم در پاسخ اظهار داشتند که از آمدن شبیب مطلع نشدیم، بلکه وی در شب تاریک بطور ناگهانی، با سپاه وارد شهر گردید و ما توانایی بیرون راندن او را نداشتیم. لذا حجاج معذرت خواهی مردم را قبول کرد و از تنبیه آنها در گذشت و دستور داد تا پل را خراب کنند و مردم مانند گذشته بوسیلة کشتی عبور نمایند، تا دیگر کسی بطور ناگهانی وارد شهر نشود.
چنانکه گفته شد مؤلف تذکره کشته شدن شبیب را در شوشتر ذکر می کند در حالیکه طبری از قول ابو یزید سکسکی می نویسد، حجاج مال بسیاری بین ما پخش کرد و ما را به طرف شبیب فرستاد. آنگاه به سفیان بن ابرد گفت، به مقابله شبیب رود و سفیان آماده شد. شبیب در کرمان بود تا نیرو گرفت آنگاه حرکت کرد و بازگشت و سفیان پای پل دجیل اهواز به مقابله او رفت. و در این هنگام کسانی که در لشکر شبیب بودند که تعدادی از نزدیکان آنها بوسیلة شبیب کشته شده بودند و لذا کینة شبیب را در دل داشتند و سر پل را بریدند و کشتی ها کج شد. اسب شبیب ترسید و رم کرد و شبیب در آب افتاد و غرق گردید.
ابن خلدون نیز می گوید، پس از آنکه شبیب سفیان را در اهواز دید از پل دجیل گذشت و حمله را آغاز کرد. نبردی سخت در گرفت و شبیب با صد تن از یاران خود تا هنگام شب جنگیدند. چون شب فرا رسید، مراجعت نمود و در حالیکه سپاهیانش پیشاپیش وی حرکت می کردند خود نیز در پی آنان در حرکت بود. چون بر سر پل رسید، سنگی از زیر سم اسبش لغزید و او در آب افتاد و غرق شد.
لذا با تکیه بر مستندات مذکور، نظر کسانی که معتقد به کشته شدن شبیب در شوشتر بودند پایه و اساس صحیحی ندارد.
در خصوص تاریخ فتح شوشتر بین مورخین اتفاق نظر وجود ندارد، بطوری که عده ای تاریخ فتح این شهر را سال 17 ه.ق و برخی سال 19 ه.ق و عده ای دیگر نیز سال 20 ه.ق نوشته اند. به هر حال پس از اینکه شوشتر فتح شد، میان اهل بصره و کوفه که در فتح شهر شرکت داشتند، نزاعی برخاست. اهل کوفه گفتند، شوشتر جزء کوفه است و مردم بصره مدعی بودند که جزء بصره می باشد. لذا برای مشخص نمودن موضوع نزد خلیفه ثانی (عمر) رفتند و خلیفه آن را جزء بصره قرار داد، زیرا به بصره نزدیک تر بود.
شوشتر پس از اینکه توسط مسلمانان فتح شد به عنوان یکی از پایگاههای مهم آنان در میان سایر فتوحات جدید قرار گرفت. خصوصا اینکه این شهر از نظر علمی و فرهنگی و نشر معارف اسلامی به مرحله ای رسید که همواره مورد توجه خلفای راشدین بود. هندو شاه نخجوانی می نویسد:
«قرآنی که خون عثمان بر آن چکیده در خوزستان است، به ظاهر در شوشتر، در خلوت خانه شیخ بزرگوار قطب وقت سهل بن عبد الله تستری در بقعه ای که به کوشک سهل معروف است.»
اوضاع کلی ایران در دوره امویان و عباسیان
دوران اموی در واقع دوران فلاکت جامعه ایرانی در همه زمینه ها بود. البته نه تنها ایرانیان، بلکه دیگر اقوام تابع امویان و حتی اکثریت اعراب نیز از حکومت آنها ناخوشنود و از سیاستشان گریزان بودند.
پس از آنکه خلافت به خاندان اموی رسید اندک مصونیتی که در روزگار خلفای راشدین وجود داشت نیز از بین رفت. در این دوره امویان حکامی بر مردم گماردند که موجبات نفرت و انزجار مسلمانان را فراهم آوردند. این قبیل حکام با قساوت و بی رحمی زاید الوصفی از مردم مالیات می گرفتند و برخی از آنان چنان کشتاری به راه انداختند که در هیچ دوره ای نظیر آن مشاهده نگردید.
«طرز حکومت امویان در مقام مقایسه با شیوه ای که اولین فاتحان عرب در دورة خلفای راشدین مطابق آن عمل می کردند چنان ظالمانه به نظر می آمد که هر چه به عمر حکومت اموی می گذشت گذشتة آن از حال بهتر به نظر می رسید.»
در دورة امویان برای اینکه بتوانند مالیاتها را به آسانی جمع آوری کنند، تدبیری اندیشیده، و لوحه هایی از سرب تهیه کرده و بر گردن روستائیان می آویختند و مشخصات فرد و محل سکونت وی را بر روی آن نقش می کردند، و بدین ترتیب اگر فرد روستایی به ناحیة دیگری می رفت وی را بازداشت کرده به محل سکونت اولیه خود اعزام می داشتند. این لوحه ها را فقط پس از پرداخت تمام مالیات از گردنها باز می کردند و مجدداً هنگام محصول جدید آنها را می آویختند.
بنابراین روستائیان، پیشه وران و اصناف ایرانی که زمانی با وعده های مساوات و عدالت اجتماعی عرب به استقبال آنها رفته بودند اکنون در بسیاری از نقاط ایران در مبارزه علیه بنی امیه هم داستان شده بودند. به طوری که در سال 67 ه.ق در خوزستان توده های عظیم ایرانی وعرب به نام خوارج ازرقی (ازراقه) با هم متحد شده و دعوی مساوات و برابری همة مسلمانان را نمودند. و نه تنها اعراب فقیر و روستائیان و پیشه وران ایرانی از این قیام پشتیبانی می کردند بلکه بخشی از ملاکین اراضی ایرانی که با فاتحان سازش نکرده بودند نیز بدان پیوستند.
در آغاز سدة دوم هجری حریفان تازه ای برای خلفای اموی پیدا شدند که تقریبا از سال 102 ه.ق با موفقیت کامل به تبلیغ امر خویش پرداختند. این حریفان تازه عده ای از طرفداران خاندان بنی عباس -از قبیلة قریش- بودند. مؤسس این دسته شخصی بود به نام امام محمد بن علی -نتیجة عباس عموی حضرت محمد (ص)- که بعداً اخلاف وی به بنی عباس معروف شدند.
سازمان مخفی هواداران بنی عباس در سال 106 ه.ق تشکیل شد. رهبر واقعی این سازمان بازرگانی بود ایرانی و متمول به نام بیکر بن ماهان. وی پیروانی جدی و وفادار برگزید تا به سمت مبلغ به اکناف قلمرو خلافت گسیل دارد. بهترین و مساعدترین ناحیه برای تبلیغ امر عباسیان خراسان و ماوراء النهر بود که مبلغینی به آن سوی اعزام شدند.
داعیان وعده می دادند، چنانچه عباسیان پیروز گردند ایرانیان و سایر اقوام را در ادامة امور کشور و حکومت دخیل و شریک خواهند ساخت. ابوالعباس سفاح چون در سال 132 ه.ق به خلافت عباسی منصوب شد در مسجد جامع کوفه به مردم نوید داد که عباسیان بار مالیاتها و خرجها را سبک خواهند کرد. ولی ماهها و سالها بعد نشان دادند که در صدد ایفای بسیاری از مواعید خود نیستند.
بنی عباس از زمان قدرت گیری (132ه.ق) تا هنگام زوال (656ه.ق) که دولت آنها به دست ایلخانان مغول بر افتاد، با فریب و دروغ وپیمان شکنی و تفرقه افکنی بر کشورهای اسلامی حکومت کردند.
معهذا با روی کار آمدن خلافت عباسی تمدن و فرهنگ ایران همراه با نفوذ موالی در دنیای اسلام و در سازمان خلافت عباسی، جای خود را باز کرد و در واقع در این دوره ایرانیان اصول کشورداری خود را به خلفا آموختند، و عادات و رسوم ملی ایرانی در دورة عباسی رواج یافت. حتی در اعیاد ملی ایران مانند نوروز و مهرگان و سده از طرف خلفا جشن گرفته می شد. از همین طرف بود که بسیاری از لغات فارسی در زبان عربی رواج یافت و کتابهای پهلوی مانند خدای نامه و کارنامه و کلیله و دمنه به زبان عربی ترجمه گردید.
پس از اینکه کشور ایران قریب دویست سال زیر تسلط مستقیم اعراب بود، در روزگار مأمون ایرانیان موفق شدند اولین دولت نیمه مستقل ایرانی را تاسیس کنند. با تاسیس سلسله طاهریان در 205ه.ق به دست طاهر بن حسین، مقدمه ای برای تاسیس سلسله های دیگر ایرانی و از میان بردن تدریجی سیادت و سلطه عرب فراهم شد. این سلسله ها البته غیر از سلسله های ایرانی طبرستان است که به نام اسپهبدان یا نامهای دیگر از همان انقراض ساسانیان در پشت کوههای البرز امارت می کردند و هیچ وقت به فرمان خلفا گردن ننهادند.
سلسله هایی که از عهد مامون در ایران تاسیس شدند دو دسته اند:
دسته اول مانند، زیدیه در طبرستان و گیلان و صفاریان و زیاریان و آل بویه، به علت گرویدن به مذهبی غیر از مذهب رسمی خلفا، سیادت روحانی خلیفه را قبول نداشتند.
دسته دیگر مانند سامانیان و غزنویان و سلجوقیان، چون مذهب سنت و جماعت داشتند و بر همان مذهب خلیفه بودند او را بر خود امیرالمؤمنین می شناختند و به نام او خطبه می خواندند. در حقیقت خویشتن را از جانب او مامور و منصوب می دانستند.
بطور کلی دولتهایی که در ایران تشکیل شده بودند تا سال 656ه.ق یعنی زمان سقوط بغداد به دست هلاکو خان مغول، مستقیم یا غیر مستقیم از خلیفه بغداد اطاعت می کردند.
زردپوستانی که بین مسلمانان به اسامی «مغول» و «تاتار» یا «تتر» خوانده می شدند، قومی بدوی بودند، ساکن دره های کوههای جنوبی سیبری و اطراف دریاچه بایکال یعنی ناحیه کوهستانی واقع بین چین خاص و منچوری و سیبری جنوبی که امروزه آن سرزمین را مغولستان می نامند.
چنگیزخان که نام مغولی او «تموچین» است در حدود سال 549 ه.ق در مغولستان متولد شده و پدرش «یسوکای بهادر»، رئیس و خان قبیله قیات از قبایل مغول بود.
چنگیزخان پس از پدرش ریاست قبیله خود را به عهده گرفت و سایر قبایل مغول اطراف را نیز به اتحاد با خود وادار نمود. وی در پائیز سال 616 ه.ق با سپاهی در حدود صد و پنجاه الی دویست هزار تن از دره سفلای رود سیحون (سیر دریا) به ایران حمله کرد. در این زمان اگرچه لشکریان سلطان محمد خوارزمشاه از لشکریان چنگیزخان بیشتر بودند، اما از آنجایی که این لشکریان از اقوام گوناگون بودند و با یکدیگر اتحادی نداشتند، لذا نتوانستند در مقابل مغولان مقاومت نمایند.
در نخستین شکستی که لشکریان خوارزمشاه از سپاهیان مغول خوردند، ترس و وحشتی سخت بر خوارزمشاه مستولی گردید و به مرکز ایران فراری شد.
چنگیزخان پس از اینکه در سال 616 ه.ق بخارا را فتح کرد، چنان کشتار و ویرانی در آن شهر انجام داد که چون یکی از فراریان آن شهر را درباره عملکرد مغولان پرسیدند گفت: «آمدند و سوختند و کشتند و بردند و رفتند.»
سرانجام خوارزمشاه پس از فرار از مغولان به جزیره «آبسکون» در دهانه نهر گرگان و در دریای خزر پناه برد و در آنجا درگذشت.
پس از آنکه چنگیز خان نیز در سال 624 ه.ق در گذشت، پسر سومش اوکتای جانشین او شد. پس از مرگ چنگیزخان و گذشت چند سال از یورش اولیه مغولان به ایران، ایرانیان فرصتی یافتند تا با شورشهای پراکنده با مغولان مبارزه کنند. این اقدام ایرانیان باعث شد تا بار دیگر یکی از سرداران مغول به نام هلاکوخان مامور فتح سراسر ایران گردد. (651 ه.ق)
هلاکوخان مؤسس دولتی در ایران گردید، بنام ایلخانان، و پس از مرگ وی نیز ایلخانان بعدی یکی پس از دیگری توانستند تا سال 736 ه.ق تسلط خود را بر مناطق مختلف ایران حفظ نمایند. در زمان سلطان ابوسعید (716ـ736 ه.ق) آخرین ایلخانان مقتدر مغول رفته رفته جنگ های خانگی و جنبش توده های مردمی باعث فروپاشی دولت ایلخانان شد.
و اما در خصوص اوضاع شوشتر در زمان مغولان در تاریخ عضدی آمده است، وقتی که هلاکو خان بغداد را فتح کرد (656 ه.ق) برادر خود طغاتیمور را جهت تسخیر واسط و بیک تیمور را برای تصرف شوشتر روانه کرد. پس از اینکه بیک تیمور به نزدیکی شوشتر رسید، مردم شهر با تقدیم هدایایی از وی استقبال کردند. و او نیز پس از ورود به شهر شوشتر دستور داد تا کسی مورد ظلم و تعدی قرار نگیرد. لیکن یکی از فرماندهان سپاه وی معروف به تاج الدین اظهار داشت که نباید با مردم به ملایمت رفتار کرد. ولی تیمور پاسخ داد، چون اهالی شوشتر بدون مقاومت و جنگ تسلیم شده اند، لذا شایسته نیست به آنها صدمه ای وارد آوریم. اما تاج الدین تلاش کرد تا بهانه ای بدست آورده و اقدام به قتل و غارت مردم نماید. و به همین منظور اقدام به آزار و اذیت مردم نمود تا آنها را به شورش وادارد. ولی اهالی شهر ساکت مانده و از هر گونه عکس العملی خودداری نمودند. شب بعد تاج الدین دچار شکم درد شدیدی گردید و از این مرض درگذشت، و چون بیک تیمور به دیدن او آمد، گفت، خدا حرص و طمع تاج الدین را اینگونه کیفر می دهد و بیک تیمور پس از آن مقرر نمود چون شوشتر شهر مبارکی است به همین لقب او را نامند.
شوشتر همچنان در دست ایلخانان مغول قرار داشت تا اینکه در سال 699 ه.ق به سبب گرفتاری غازان خان (ایلخان مغول 694ـ703 ه.ق) مغولان جغتایی ساکن ماوراء النهر از سیستان تا شوشتر را به تصرف خود در آوردند. ولی چندان دوام نیاوردند و پس از بازگشت به مناطق اولیه خود، شوشتر بار دیگر در دست ایلخانان قرار گرفت. تا اینکه پس از مرگ آخرین ایلخان مقتدر مغول، اتابک یوسف شاه دوم (733–740 ه.ق) از وضع آشفته ایران استفاده کرده بنای استقلال را گذاشت و شوشتر و هویزه و بصره را متصرف شد.
عباسیان اگر چه توانستند با دادن شعارها و وعده های خوشایند کننده به جلب حمایت ایرانیان و گروه های مخالف امویان بپردازند، اما دیری نپائید که بسیاری از همان مخالفان استیلای اموی علم طغیان را در مقابل عباسیان نیز برافراشته و تقاضای آنچه را کردند که عباسیان دائما در جریان نهضت خود وعده داده، ولی پس از پیروزی فراموش کرده بودند.
در دوران عباسیان آزاد مردی از ایران به نام یعقوب لیث -یک ایرانی وطن خواه- علم استقلال بر افراشت و نخستین دولت مستقل ایرانی را پایه گذاری و خوزستان را نیز به کانون آزادی خواهان ایران تبدیل کرد.
یعقوب در پاسخ فرستادة خلیفه که حکومت خراسان و فارس را به وی پیشنهاد کرده بود، گفت: تا دولت تو و خاندانت را بر نیندازم از پای ننشینم. او چون می دانست که استقلال سیاسی یک ملت بستگی به استقلال فرهنگی آن دارد، از این جهت از گسترش زبان فارسی حمایت می کرد و شاعران ایرانی را به سرودن اشعار فارسی تشویق می نمود و مدایح شعرای تازی گوی را نمی پذیرفت و به ایشان می گفت: چیزی را که من اندر نیابم چرا باید گفت.
چنانکه گفته شد در دورة عباسیان سلسله هایی در ایران تاسیس شدند که شامل دو دسته بودند. دسته ای که سیادت روحانی خلیفه را قبول نداشتند؛ و دسته دیگر که خلیفه را بر خود امیرالمؤمنین می دانستند.
اگر چه این دو دستگی و دریافت مالیاتهای متعدد از سوی عمال خلیفه و همچنین وجود ناامنی های متعدد و وقوع زلزله سال 444ه.ق و سال 478ه.ق و سیل ها و بیماریهای گوناگون در ایالت خوزستان موجب شده بود که برخی از شهرها وضعیت چندان مناسبی نداشته باشند، ولی در هر حال در دوره عباسیان اوضاع نسبت به دوره اموی بهتر بود و پاره ای اقدامات عمرانی در خوزستان و خصوصا در شوشتر صورت پذیرفت.
در سال 590 ه.ق که خوزستان در دست مخالفان خلافت بود، مؤید الدین وزیر خلیفه عباسی، الناصر الدین الله به فتح خوزستان گمارده شد. وی همراه سپاهیان خود توانست بر خوزستان مسلط شود و در سال 591 ه.ق شوشتر را به تصرف در آورد.
شوشتر که همواره به عنوان یکی از شهرهای مهم قلمرو اسلامی محسوب می گردید، در زمان عباسیان نیز جایگاه خود را حفظ نمود و به لحاظ داشتن موقعیت ویژه همواره مورد توجه حکومت مرکزی و مخالفان بود، و هر کدام از طرفین سعی می کرد تا تسلط خود را بر آن حفظ نماید. و متاسفانه همین موضوع نیز باعث شد تا همواره این شهر مورد تاخت و تاز و ویرانی بیشتر قرار گیرد.
یعقوب لیث صفاری در عسکر مکرم و شوشتر
یعقوب لیث، عیاری از دیار سیستان بود که علیه عباسیان قیام نمود و با خلیفه وقت در افتاد و برای استقلال سرزمین خود جانانه رزمید. او در سال 237 ه.ق/851م در سیستان سپاهیان و مجاهدانی (مطوعه) به دور خود جمع کرد و قبل از همه، با خوارج به جنگ پرداخت. پس از آن صالح بن نصر و درهم بن نصر، عمال خلیفه را در هم شکست و آخرین باز مانده طاهریان را که نمایندة خلیفه در خراسان به شمار می رفت از میان برداشت.
در این زمان اوضاع داخلی خلافت عباسی چنان در هم آشفته شده بود که خلفا فقط به اطاعت اسمی و ظاهری یعقوب راضی بودند. لیکن یعقوب با حملات خود مناطق فارس، مازندران، گیلان و خوزستان را تحت سلطه خویش درآورد و این موقعیت موجب شد که خلیفه طخارستان، سیستان و سند را هم رسما در اختیار یعقوب بگذارد.
چون یعقوب به خوزستان لشک کشید و خلیفه، المعتمد بالله خبر جنبش او را شنید، اسماعیل بن اسحاق بغراج را به نمایندگی نزد او فرستاد و سپس به وی خبر داد که خراسان و گرگان و ری و فارس و شرطه بغداد را به یعقوب واگذار کرده است. ولی یعقوب به خلیفه خبر داد که از آنچه داده شده خشنود نیست و باید به درگاه معتمد برسد.
یعقوب پس از آنکه وارد خوزستان شد در عسکر مکرم مستقر گردید و سپس به شهر واسط لشکر کشید و از آنجا به محلی به نام دیرالعاقول رفت.
معتمد نیز وقتی از نقشه یعقوب مطلع گشت، برادرش موفق را به جنگ او فرستاد. جنگ سختی در گرفت، لشکریان موفق منهزم شدند و گریختند. ولی موفق چون اوضاع را چنین دید خود مستقیما وارد جنگ شد و بسیاری از سپاهیان یعقوب کشته شدند و خود یعقوب نیز زخمی گردید.
ابن خلدون در این باره می نویسد:
«شکست در سپاه یعقوب افتاد و منهزم گشت و موفق لشکرگاه یعقوب را تاراج کرد، چنانکه قریب به ده هزار از چارپایان به دستش افتاد.»
قیام یعقوب مصادف با قیام زنگیان در نواحی بصره و اهواز و بحرین گردید. زنگیان با تصرف اهواز در 256ه.ق/870م راه ورود به خوزستان و فارس را به تصرف خود در آورده بودند. یعقوب نخواست که از راه اتحاد با زنگیان از کمک آنان بهره مند شود، و توأمان به دستگاه رو به زوال خلافت حمله ببرد. و شاید یکی از علل شکست یعقوب در مقابل خلیفه نیز همین باشد.
احتمال دارد یکی از علل عدم اتحاد یعقوب با زنگیان در انحرافات مذهبی آنها بوده باشد. یعقوب پس از اینکه در جنگ باسپاهیان خلیفه شکست خورد به خوزستان مراجعت و در جندی شاپور فرود آمد. صاحب الزنج (رهبر زنگیان) فردی نزد او فرستاد و وی را تحریض کرد به میدان نبرد بازگردد، و او را وعدة یاری علیه خلیفه داد. ولی یعقوب در پاسخ نوشت : *( قل یا ایها الکافرون لا اعبد ما تعبدون …)*
اما علیرغم عدم تمایل یعقوب به زنگیان، محمد بن عبیدالله عامل وی در اهواز با توجه به نفوذ زنگیان در این شهر سعی در ایجاد ارتباط با صاحب الزنج داشت. به طوری که ابن خلدون می نویسد:
«محمد بن عبیدالله عامل یعقوب در اهواز با صاحب الزنج مکاتبه می کرد و می خواست با هر دو چنان مدارا کند که در مقام خود باقی بماند. صاحب الزنج نیز اجابت کرد. ولی به شرطی که علی بن ابان ]یکی از سرداران صاحب الزنج[ متولی امور آن بلاد باشد و او خلیفة او.
پس در تستر (شوشتر) اجتماع کردند. در تستر در روز جمعه که خطبه نماز می خواندند، بنام معتمد و یعقوب خطبه خواندند، و از صاحب الزنج نام نبردند. علی بن ابان خشمگین شد، و روانه اهواز گردید. چون احمد بن لیثویه این خبر بشنید، به تستر آمد. و با محمد بن عبیدالله نبرد کرد. محمد بن عبیدالله منهزم شد و در تستر پناه گرفت.
به علی بن ابان نیز خبررسید که احمد بن لیثویه آهنگ نبرد با او دارد. این بود که به سوی احمد روان شد، و میانشان نبردی سخت درگرفت. در این نبرد علی بن ابان شکست خورد و جماعتی از یاران و سپاهیانش کشته شدند. او توانست خود را که مجروح شده بود برهاند، و از تستر به اهواز برساند ولی مجدداً برادر خودخلیل را با سپاهی به جنگ احمدبن لیثویه فرستاد، و در عسکر مکرم میانشان جنگ در گرفت اما دوباره زنگیان منهزم شدند و نزد علی بن ابان رفتند.»
سرانجام نه یعقوب لیث و نه قیام زنگیان به رهبری علی بن محمد (صاحب الزنج) هیچکدام نتوانستند کاری از پیش ببرند بلکه هر دو منهزم گشته، مجددا سر رشتة امور به دست خلافت عباسی افتاد و حملات متعدد این دو قیام، خاصة زنگیان، موجب گردید که شهرهای بسیار به آتش کشیده شود و عدة بسیاری از مردم به قتل برسند و کشاورزی و زراعت از رونق بیفتد و کشاورزان خانه و زندگی خود را از دست بدهند و لطمات زیادی را متحمل شوند.
به استناد منابع تاریخی، شاهرخ میرزا پسر تیمور لنگ، حکومت فارس و خوزستان را به نواده خود عبد الله سلطان، بخشید و او نیز پس از دریافت منصب حکومت، در شیراز اقامت گزیده و ایالت خوزستان را به شیخ ابوالخیر جزری سپرد. شیخ ابوالخیر نیز شوشتر را مرکز حکومت خویش قرار داده و ولایت هویزه و نواحی اطراف آن را به پسر خود شیخ جلال محول نمود.
در ایام مورد بحث، فتنه سید محمد مشعشع آغاز و دامنه آن بسیاری از مناطق خوزستان را فرا گرفته بود. در این باره می نویسند، سید محمد چون به سن هفده سالگی رسید، از پدر خود سید فلاح دستور گرفت که از واسط که زادگاه او بود به حله رفته در مدرسه احمد بن فهد به درس بپردازد. در آن زمان مذهب شیعه رواج بسیار گرفته و روز به روز به رونق آن افزوده می شد. سید محمد سالها در مدرسه شیخ احمد می زیست و برخی نوشته اند که شیخ، مادر سید را به زنی گرفته بود. در این میان گاهی سید محمد اظهار می کرد که من مهدی موعودم و ظهور خواهم کرد. این سخنان چون به گوش سید احمد رسید بر سید محمد بر آشفت و او را نکوهش کرد، ولی سید دنبال کار خود را گرفت و در مسجد آدینه کوفه یک سال به اعتکاف نشسته، همیشه گریه می کرد. وقتی علت این امر سؤال می شد پاسخ می داد : برآن کسانی می گریم که به دست من کشته خواهند شد.
سپس سید محمد به واسط برگشته، در آن شهر نیز گاهی سخن از مهدی گری رانده و به خویشان و نزدیکان خود وعده می داد که عنقریب ظهور خواهد کرد و سراسر گیتی را خواهد گشود و شهرها و کشورها را بین کسان خود تقسیم خواهد کرد. چون این سخنها دوباره به گوش شیخ احمد رسید، وی را تکفیر نموده و به یکی از امرای واسط نوشت تا سید را بکشد.
آن امیر نیز به دستور شیخ احمد او را دستگیر کرده و قصد کشتن وی را نمود. اما سید به قرآن سوگند یاد کرد که من سید سنی صوفیم و از این جهت است که شیعیان با من دشمنی می ورزند و با این سوگند دروغ از مرگ حتمی نجات یافت.
از آن پس سید واسط را ترک گفته و عازم یکی از روستاهای آن شهر بنام کسید گردید. تا اینکه در سال 840 ه.ق بار دیگر دعوی مهدی گری را از سر گرفت. دامنه این حرکت به سراسر خوزستان کشیده شد. از جمله سید محمد در پیرامون هویزه دست به کشتارها و تاراجهای بسیار زد، و در این میان شیخ جلال، حاکم هویزه، سپاهی که به مقابله او بشتابد در اختیار نداشت، بناچار چگونگی واقعه را به پدر خود، شیخ ابو الخیر حاکم شوشتر، نگاشت شیخ نیز لشکری فراهم آورد و آهنگ هویزه کرد.
یک ماه دو سپاه در برابر یکدیگر قرار گرفته، ولی دست به جنگ نگشودند. زیرا سید محمد از انبوه سپاه دشمن اندیشه داشت و در پی تدبیری بود که خود را از این مهلکه نجات دهد. در این میان وقایعی رخ داد، که جریان امر به نفع سید محمد انجامید. و آن چنین بود که حاکم شوشتر چند تن از بزرگان هویزه را به قتل رساند و بدینوسیله مردم آنجا را از خود رنجانید. سید محمد این حادثه را مغتنم شمرده و در نهان با مردم هویزه سازش نمود و برای پیروزی نهایی خود تدبیری دیگر اندیشید، و آن اینکه چون سپاهیان وی بسیار اندک بودند، بناچار زنان را دستور داد که جامه مردان پوشیده و عمامه بر سر گذارده، ودر پشت سر مردان بایستند. چون جنگ آغاز گردید، شیخ ابو الخیر، حاکم شوشتر، و لشکریانش شکست خورده، به طوریکه گروهی نابود و گروهی پراکنده شدند،مشعشعیان از دنبال ایشان تاخته، هر که را یافتند کارش را ساختند.
چون این خبر به بغداد به میرزا اسپند (برادر جهان شاه قراقوینلوی مشهور) رسید، او با سپاهی به قصد جنگ آهنگ هویزه کرد. ولی سید محمد غنایم بسیاری که از شیخ ابو الخیر به دست آورده بود، به عنوان هدیه نزد میرزا فرستاد و میرزا فریب او را خورده و از تقصیر او در گذشت.
از آن پس سید با شکست دادن دشمنان خود، با فراغت خاطر به فتنه کاریهای خویش ادامه می داد و آنچنان در کار خود پیشرفت کرد، که بر خوزستان تسلط یافته و حاکم بلامنازع آنجا گردید، و همواره از اوضاع آشفته ایران آن زمان سود می جست.
سید محمد تا سال 870 ه. ق در قید حیات بود، و در این مدت یک لحظه از فتنه کاریهای خود دست بردار نبود، و پس از مرگش نیز فرزندان وی کماکان قدرت را در دست داشتند،تا اینکه با قدرت یابی شاه اسماعیل اول صفوی، بساط این خاندان موقتاً برچیده شد. لیکن دیری نگذشت که مجددا افرادی از آن خاندان، از طریق سلسله صفوی به قدرت رسیدند و مرحله دوم تاریخ مشعشعیان آغاز و حکومت آنان بر بخش غربی خوزستان گسترده شد و حدود دویست و شصت سال (تا زمان نادر شاه و کریم خان زند) ادامه یافت.
پس از کشتار مشعشعیان به دست شاه اسماعیل، در سال 914 ه.ق معلوم نیست که سید فلاح، نبیره سید محمد مشعشع، چگونه از این مهلکه رهایی یافت، بطوریکه پس از رفتن شاه اسماعیل به فارس، حکومت هویزه را به دست گرفت. ولی وی از آن پس از سرنوشت خاندان خود عبرت گرفته و هدایایی در خور توجه نزد شاه اسماعیل فرستاد و تقاضا نمود که شاه، حکومت ولایت هویزه را به او واگذار نماید. شاه نیز خواهش وی را پذیرفت و علاوه بر هویزه، بخش غربی خوزستان را نیز که بیشتر عرب نشین بود، به او واگذاشت و چنانکه ذکر شد حکومت مشعشعیان از این پس دویست و شصت سال دیگر در میان این خاندن باقی ماند.
و اما در این خصوص، منتقدین ایرادی که به شاه اسماعیل وارد کرده اند، این است که، این بخشش را یکی از خطاهای شاه اسماعیل شمرده اند، زیرا زمانی که مشعشعیان را برانداخته بود نمی بایستی دوباره مجال حکمرانی به آنها بدهد.
تیمور در سال 736 ه. ق در یکی از روستاهای شهرکش از توابع ترکستان در جنوب سمرقند متولد شد. وی نسب خویش را به چنگیز خان مغول رسانیده و نسب نامه او که به گواهی بسیاری از منابع تاریخی جعلی است، بر روی سنگ قبرش در سمرقند حک شده است.
تیمور توانست دامنه فتوحات خود را در شرق و غرب گسترش دهد و با استفاده از اوضاع ملوک الطوایفی و هرج و مرج داخلی ایران، در سال 781 ه.ق با سپاه بزرگی به خراسان یورش برده و آنجا را به تصرف خود در آورد.
تیمور گورکانی در یورشهای خود به ایران، توانست: خراسان، اصفهان، فارس، بوشهر، خوزستان، آذربایجان و عراق عجم و عرب را تصرف کند و در مدت پانزده سال بر سراسر ایران مسلط شود، و مانند چنگیز خان به قتل و غارت بپردازد.
تیمور در یورش پنج ساله ( 798 – 794 ه. ق ) خود به ایران، موفق به فتح خوزستان و خصوصا تصرف شوشتر گردید. بطوریکه نظام الدین شامی می گوید :
«تیمور چون تصمیم به حرکت به طرف شوشتر گرفت، دستور داد که امیر زاده عمر شیخ لشکریان را فراهم نموده و متوجه آن دیار گردد. چون آوازه حرکت تیمور به طرف شوشتر شنیده شد، هیچکدام از مخالفان در شهر باقی نماند.»
با ورود تیمور به خوزستان نماینده شاه منصور مظفری مقاوتی نکرد و از شوشتر گریخت و سنگر خوزستان بدون هیچ مقاومتی فرو ریخت.
چون تیمور شوشتر را فتح کرد، لشکریان وی، شهر و حوالی آن را غارت کردند و غنایم بسیاری بدست آوردند. پس از فتح شوشتر عمر شیخ به جانب هویزه حرکت کرد و آنجا نیز تسخیر گردید. در این هنگام ٌٌ امیر سونجک –یکی از فرماندهان– خبر حرکت تیمور را به سوی شیراز به امیرزاده ابلاغ کرد، سپس عمر شیخ نیز در شیراز به تیمور ملحق شد.
محمود کتبی درباره فتح شوشتر توسط لشکریان تیمور می گوید:
«چون رایات همایون به در شوشتر رسید، اکابر و مشایخ و صدور و اصول آن دیار به شرف عتبی بوسی مشرف شدند و تمام آن مملکت مستخلص گشت. خواجه مسعود را با قریب یک هزار سوار و پیاده در شوشتر گذاشت… و به طرف شیراز نهضت فرمود.»
پس از آنکه شوشتر، به دست سپاهیان تیمور فتح شد. این شهر، تا سال 820 ه.ق در دست تیموریان باقی ماند.
در سال 1042هـ. ق واخشتوخان نامی، از دربار شاه صفی به حکمرانی شوشتر فرستاده شد. حکومت وی به مدت 37 سال دوام یافت و چون در سال 1078هـ. ق وفات یافت. یکی از پسرانش جانشین او گردید و پس از وی سالیان درازی حکومت شوشتر در خاندان وی بصورت موروثی باقی ماند.
واخشتو مردی کاردان و نیکوکار بود و در زمان حکمرانی همواره به فکر آبادانی و عمرانی حوزه حکمرانی خود بود و در این کار نیز توفیق یافت. بطوریکه مؤلف تذکرة شوشتر در این باره می نویسد: «در آن زمان مردم شوشتر در وقت بسیار خوش بوده و روزگار به فراغت می گذارانیدند.»
و اما سید احمد کسروی اگر چه توانسته با دید کنجکاوانة خود نکات بسیاری را که از دید دیگر مورخین پوشیده بوده است، روشن نماید، لیکن در خصوص بررسی برخی جریانات تاریخی و ابنیه باستانی مربوط به شوشتر توفیق کامل و تمام عیاری به دست نیاورده است.
به عنوان مثال در خصوص بنای پل شادروان و بانی آن نوشته است:
«پس از واخشتو پسرش فتحعلیخان نیز سیرة پدر را پیشه ساخت و از کارهای مهم او ساختن پل چهل و چهار چشمه شوشتر است که نیم شکسته های آن هم اکنون نیز پا بر جا و خود یکی از بنیادهای سترگ تاریخی این مرز و بوم است.»
لیکن طبق تحقیقاتی که با تکیه بر منابع مستند به عمل آمده است (در مبحث مربوط به پل شادروان خواهد آمد) بر خلاف نظر کسروی، پل مذکور توسط فتحعلیخان ساخته نشده است، بلکه از سالها پیش این پل وجود داشته و فقط توسط فتحعلیخان، تجدید بنا گردیده است.
شایان ذکر است که مستندات کسروی در خصوص تاریخچه ساختمان پل، کتاب تذکرة شوشتر بوده است و داستان چگونگی ساختن پل را با اندک تغییراتی عیناً از آن کتاب مطرح می نماید. ولی با مقایسه دو متن تاریخ «پانصد ساله خوزستان» و «تذکرة شوشتر» این تفاوت یافت می شود که آقای کسروی علیرغم تمام جنبه های مثبت علمی خود، در این زمینه بی توجهی علمی را مرتکب شده اند. زیرا در تذکرة شوشترهرگز عنوان نشده است که این پل بوسیله فتحعلیخان بنا گردیده است، بلکه فقط به تجدید بنای آن به دستور فتحعلیخان اشاره شده است. در اینجا برای روشن شدن دقیق موضوع مندرجات «تاریخ پانصد ساله خوزستان» و «تذکرة شوشتر» را عیناً ذکر نموده ولی اهم داستان چگونگی بنای پل و بررسی مستند سابقه تاریخی این بنا را در مبحث مجزای مربوط به خود در فصل آثار باستانی پی گیری خواهیم کرد.
همانطوریکه گذشت، کسروی قسمت اعظم اطلاعات خود را در خصوص پل شادروان از تذکرة شوشتر گرفته است. بطوریکه مؤلف تذکره شوشتر در صفحة 80 کتاب خود می نویسد:
«فتحعلیخان... پل قیصر را چنانچه سبق ذکر یافت خراب شده بود تجدید نمود.»
و در صفحة 81 نیز می گوید:
«فتحعلیخان همت به تجدید پل گماشت و چون زیادتی آب مانع بود امر نمود که در بند میزان رخنه ای بشکافند....»
ولی کسروی با تغییراتی مطلب می نویسد:
«فتحعلیخان... همت بر آن گماشت که پلی بر روی رودخانه بسازد....»
در اینجاست که کسروی، فتحعلیخان را بانی اصلی پل محسوب نموده اند/. در صورتیکه وی به تجدید بنای همت گماشت نه ساختن اصل پل.
آنچه که همزمان با جریان پل در زمان فتحعلیخان اتفاق می افتد، موضوع ایجاد رخنه ای است که فتحعلیخان جهت تعمیر پل در بند میزان تعبیه می نماید. که این موضوع را نیز کسروی با استفاده از تذکرة شوشتر عنوان نموده و می گوید، برای آنکه انبوهی و فشار آب مانع از ایجاد پل نشود، فتحعلیخان دستور داد در بند میزان رخنه ای پدید آورند تا زور و انبوهی آب بدان سوی برگردد. اگر چه این اقدام {ایجاد رخنه در بند میزان} به نیت خیر صورت پذیرفت، ولی اشتباهی بود، که بعداً موجب ویرانی بند میزان و به همراه داشتن زیانهای فراوانی بود.
البته باید گفت، آنچه که فتحعلیخان را از انجام اقدامات بعدی در خصوص بند میزان بازداشت، احضار وی به اصفهان بود. زیرا پس از آنکه در ماه ذیحجه سال 1105هـ. ق. شاه سلیمان صفوی وفات یافت، پسرش حسین میرزا، در محرم سال 1106هـ. ق با نام شاه سلطان حسین بر تخت سلطنت جلوس نمود و تا آن وقت اصلان خان سمت قوللر آقاسی را داشت، لیکن شاه سلطان حسین پس از فوت پدر، او را به قندهار فرستاد و فتحعلیخان، حاکم شوشتر را احضار نموده و به جای اصلان خان منصوب کرد و حکومت شوشتر به کلبعلی خان نامی تفویض گردید.
چنانکه گفته، فتحعلیخان قبل از آنکه عازم اصفهان شود، موفق به اتمام تعمیر بند میزان نگردید، و از بد حادثه در همان سال سیل بنیاد کنی جریان یافت، و رخنه ای را بدستور فتحعلیخان در بند میزان ایجاد شده بود بسیار فراخ تر ساخت و آب جوی، داریان را خشک نمود و روستاهای میان آب که از جوی این رود مشروب می شدند، بی آب و کشتزارهای آنان خشک گردید؛ و بقول تذکره شوشتر «این امر مقدمات ویرانی شوشتر و بدبختی مردم آن بود.»
پس از کلبعلی خان در این دوره، حکامی چند یکی پس از دیگری، حکومت شوشتر را در دست گرفتند، تا اینکه در سال 1113هـ. ق عبدالله خان بن اصلان خان، حاکم شوشتر گردید و مدت یازده سال حکومت کرد. در خلال این مدت میرویس در قندهار طغیان کرد (1121هـ. ق) و گرگین خان والی آنجا گشت. در نتیجه دولت مصمم شد تا قشونی را به قندهار اعزام کند و عبدالله خان نیز از جمله افرادی بود که برای این منظور در نظر گرفته شده بود، ولی نامبرده از این دستور تمرد کرد و لذا حکومت مرکزی جهت گوشمالی وی صفی قلی بیک، نایب کهگیلویه را وادار کرد تا به شوشتر لشکرکشی نماید؛ و او توانست عبدالله خان را دستگیر و زندانی کند.
پس از عبدالله خان، حکامی مانند بیجن خان (1124هـ. ق)، مهرعلی خان، کلبعلی خان (1129هـ. ق) و محمدرضا خان (1134هـ. ق) یکی پس از دیگری حکومت شوشتر را در دست گرفتند. تا اینکه در سال 1135هـ. ق محمود افغان، اصفهان را تسخیر کرد و به سلطنت شاه سلطان حسین، پایان داد.
طهماسب میرزا (فرزند سلطان حسین) که از محاصره اصفهان جان سالم بدر برده بود، به سوی قزوین حرکت و پس از رسیدن به آن شهر، با نام طهماسب دوم سلطنت خود را اعلام کرد و حکومت خود را در قزوین تشکیل داد و فرمان حکومت کهگیلویه را به اسم بیجن خان، و شوشتر را به پسر وی، یعنی ابوالفتح خان، تفویض نمود.
در چنین شرایطی فردی مجهول الهویه بنام، صفی میرزا، در مناطق بختیاری ظهور کرد و ادعای سلطنت نمود. محمد حسین خان بختیاری، حاکم محلات بختیاری، شرح ماجرا را بوسیله پیکی برای شاه طهماسب فرستاد، اما قبل از رسیدن پاسخ شاه طهماسب، بزرگان بختیاری به صلاحدید محمد حسین خان، رئیس ایل خود، مصلحت را در اطاعت از صفی میرزای دروغین دیدند، به همین سبب بساط فرمانروایی را جهت وی گستراندند و اعیان شوشتر را نیز به آنجا طلبیدند. ابوالفتح خان، حاکم شوشتر هم، به اقتضای موقعیت خویش، به آنان ملحق گردید. چند روزی به این منوال گذشت تا اینکه پاسخ طهماسب میرزا را دریافت نمودند. که این پاسخ دال بر تکذیب صفی میرزا بود.
در مورد ادعای صفی میرزا و پاسخ طهماسب میرزا، اتفاق نظر بین حکام محلی برقرار نبود و بهمین سبب صفی میرزای دروغین گاهی محبوس و گاهی نیز آزاد می شد، تا اینکه سرانجام ابوالفتح خان حاکم شوشتر، وی را دستگیر و زندانی کرد. لیکن عملکرد ابوالفتح خان، مورد پسند بعضی از مردم قرار نگرفت و منجر به شورش عمومی گردید، لذا ابوالفتح خان تسلیم طرفداران صفی میرزا شد و صفی میرزا مجدداً به قدرت رسید. این امر به قدری در منطقه ایجاد آشوب و فتنه نمود که باعث شد بزرگان کهگیلویه هم به دیدار وی شتافته و از او اطاعت کنند و او را به کهگیلویه دعوت نمایند.
صفی میرزا در سال 1138هـ. ق عازم کهگیلویه شد و مدت دو سال در آنجا به حکومت پرداخت. تا اینکه عاقبت در اثر فساد بیش از حد به دست طرفداران خود گرفتار و کشته شد.
زمانی که صفی میرزا مرکز حکومت خود را به کهگیلویه انتقال داد، شوشتر جزئی از قلمرو فارس در آمده و تمشیت امور آن نیز به کفایت اسفندیار بیک گذاشته شد. وی مردی دانشمند و صاحب فضل بود و با مردم به حسن سلوک رفتار می کرد و مساجد و مدارس بسیاری را بنا نهاد. در این ایام شاه طهماسب دوم، در خراسان بود که نادر قلی بیک افشار به او پیوست و بالقب طهماسب قلی، فرماندهی سپاه را عهده دار شد و در خدمت شاه طهماسب دوم موفق به قلع و قمع افاغنه گردید. و از آن پس بود که اوضاع کلی ایران، تا حدودی انتظام یافت.
و اما از طرفی چون کلبعلی خان، فرزند مهر علی خان، در قتل صفی میرزای مذکور مؤثر واقع شده بود، شاه طهماسب به پاس این خدمت، وی را به حکومت شوشتر منصوب کرد. سپس در سال 1142هـ. ق نادر وارد شوشتر شد و بر گرفتاریهای مردم و شکسته شدن بند میزان، اطلاع حاصل نمود و بلافاصله دستور داد، تا از مالیات کاشان، بند میزان را بازسازی نمایند.
دستور نادر اجرا شد و در سال 1143هـ. ق بازسازی بند مذکور به اتمام رسید. ولی پس از مدت کوتاهی مجدداً رو به ویرانی نهاد. این واقعه را نویسنده تذکرة شوشتر چنین توصیف می کند:
«... در این ایام وضع مردم چنان خوب شد که ادای شکر نعمت نتوانستند نمود، ولی مجدداً آب طغیان کرد و سد بار دیگر شکسته شد و احدی در مقام درست کردن آن برنیامد و جرأت عرض مراتب به نادر را نیز نداشتند و بار دیگر اوضاع رو به ویرانی گذاشت. دلها افسرده شد و چنان آتش در درون شهر افتاد که صحرای میان آب که نمونه «حیات تجری من تحتها الانهار» بود، نمونه دشت کربلا شد.»
چنانکه در مبحث قبلی گفته شد شاه اسماعیل اول در ادامة فتوحات خود، در سال 914هـ. ق 1508م جهت براندازی مشعشعیان، عازم خوزستان گردید و آن خاندان را سرکوب کرد و منقاد خویش ساخت. از این پس بود که بخش غربی خوزستان را که در دست مشعشعیان قرار داشت، «عربستان» نامیدند، تا از بخش شرقی آن که شامل، شوشتر و رامهرمز و در دست گماشتگان صفوی قرار گرفته بود، باز شناخته شود. شایان ذکر است که در دوران صفویه قسمت شرقی خوزستان به مرکزیت شوشتر بیشتر حرف شنوی از حکومت مرکزی داشت. لذا بهمین سبب بود که گهگاهی این قسمت توسط ساکنین بخش غربی به مرکزیت هویزه که عرب نژاد بودند، مورد تاخت و تاز و تاراج قرار می گرفت.
به هنگام حملة شاه اسماعیل اول به خوزستان ملا قوام الدین نامی از خاندان رعناشی که معلم فرزندان سید محمد مشعشع بود همراه پسران خود به اسماعیل پیوستند. و اسماعیل نیز به پاداش این سر سپردگی، یکی از آنان را بنام شیخ محمد، به امارات دزفول و دیگری را بنام، حاجی محمد، به حکومت شوشتر گماشت. ولی حکومت حاجی محمد در شوشتر چندان دوامی نیافت، زیرا پس از چندی وی بدست برادرزادة خود بنام خلیل الله، کشته شد و از آن پس خلیل الله، هم جانشین پدر در دزفول گشته و هم حکومت شوشتر را بدست گرفت.
نکته ای که در اینجا آشکار است، اینکه شاه اسماعیل هنوز به آن درجه نرسیده بود تا بتواند پس از تصرف خوزستان سپاهی برای حفظ آن خطه مستقر نماید. و از اینجاست که بر رعناشیان اعتماد کرده، شوشتر و دزفول را به آنان سپرد، و در هویزه نیز حاکم جداگانه ای گماشت. به عبارت دیگر، از شاه اسماعیل جز نام و نشانی در خوزستان نبوده و فقط سالانه، اندک مالی به عنوان خراج نزد او می فرستادند و پس از چندی خلیل الله، حاکم شوشتر، نیز از این امر، سر باز زد، و از ارسال خراج خودداری و در واقع با این عمل خود، از اطاعت حکومت مرکزی سرپیچی نمود.
شاه اسماعیل برای سرکوبی خلیل الله، حکام کهگیلویه و هویزه را علیه وی برانگیخت. آنان نیز بسوی شوشتر حرکت و آن شهر را به محاصره خویش در آوردند. لیکن پیش از آنکه کاری از پیش ببرند، مرگ شاه اسماعیل فرا رسید، و آنان نیز ناگزیر دست از محاصره کشیده و از اقدام خود صرفنظر کردند.
خلیل الله پس از چندی وفات یافت و پسرش، علاء الدین، جانشین وی گردید. در این موقع، حوزه متصرفات خاندان مرعشی منحصر به دزفول بود. زیرا به استناد مندرجات تذکرة شوشتر از سال 932هـ. ق به بعد، حکمرانان شوشتر از جانب صفویان گماشته می شدند. بطوریکه در سال 932هـ. ق مهدی قلی سلطان، ولد قنقرا سلطان، از طرف حکومت مرکزی به حاکمیت شوشتر گماشته شد، و مدت ده سال با استقلال حکومت کرد. تا آنکه دو برادر او سوندر بیک، وی را از بین برده و خود به جای او نشست. اما حکومت سوندر بیک نیز بیش از یک سال دوام نیافت و سپس کچل افشار نیز دو سال حکومت کرد، که پس از او در سال 945هـ. ق حیدر قلی سلطان، حاکم شوشتر گردید و به مدت سه سال حکومت را در آن شهر در دست داشت. تا اینکه از سال 955هـ. ق سید محمد عرب به مدت هشت سال و پس از او ابوالفتح خان نیز سه سال حکومت کردند. در این هنگام، القاص میرزا، فرزند شاه اسماعیل، وارد شوشتر شد. اما چون وی از برادر خود شاه طهماسب روی گردان بود، مردم شوشتر دروازه ها را به روی او بستند و وی را به شهر راه ندادند.
پس از این به مدت 44 سال، 25 نفر پی در پی حکومت شوشتر را صاحب شدند. تا اینکه در سال 999هـ. ق سید مبارک خان بن سید مطلب، به تحریک سادات و اعیان شوشتر به آن شهر لشکر کشید و اکثر مردم نیز به پیروی از سادات تسلیم وی شدند. ولی معدودی از خواص شهر در قلعه سلاسل تحصن نموده و عریضه ای مبنی بر چگونگی احوال خود به جانب شاه عباس فرستاند. شاه عباس نیز هفت هزار از لشکریان خویش را به سرکردگی مهدی قلی خان شاملو، به دفع سید مبارک خان و تنبیه مردم شوشتر، روانه شهر نمود.
سید مبارک خان چون از ماجرا مطلع گردید، شهر را رها و به هویزه مراجعه نمود. به این ترتیب مهدی قلی خان به مدت شش سال در شوشتر حکومت کرد. از جمله اقداماتی که وی در این ایام انجام داد: تعمیر عمارت امامزاده عبدالله، سید محمد بازار و بقعة براء بن مالک بود. همچنین بنای بازار شوشتر و حفر کانالی که آب را از رودخانه وارد بازار و خیابان اصلی شهر می کرد و منظرة بسیار زیبایی به شهر می داد. البته کانال مذکور در زمان حاکمیت واخشتوخان (سال 1078ـ1042هـ. ق) مسدود گردید.
پس از مهدی قلی خان، علی سلطان نامی حاکم شوشتر گردید که ساختن پل شاه علی را به وی نسبت می دهند، و سپس طهماسب سلطان، فرزند محمد سلطان، به مدت سه سال حکومت شوشتر را در دست داشت.
در سال 1038هـ. ق شبلی سلطان چرکس به حکومت شوشتر گمارده شد ولی حاکمیت وی نیز دیری نپائید و پس از شش ماه وفات یافت، و پسرش، الله وردی سلطان جانشین او گردید که به علت صغر سن، بهروز بیک نامی به نیابت وی به مدت سه سال بر شوشتر حکومت کرد.
محمود بود. پس از کشته شدن محمود و به سلطنت رسیدن اشرف، محمد خان از سوی اشرف به ایلچیگری دربار عثمانی مأمور گردید. از این سفارت نتیجه ای عاید نگردید و محمد خان مجبور به مراجعه به ایران شد و چون در بازگشت حکومت افغانها رو به زوال نهاده بود؛ وی جانب نادر را گرفته و به خدمت او رسید، و نامه دربار عثمانی و هدایایی که از آنجا برای اشراف آورده بود، تقدیم نادر کرد؛ و ضمن گزارش مأموریت خود، خواستار پیوستن به نیروهای او گردید. نادر نیز تقاضای او را پذیرفت و ضمن اضهار ملاطفت، وی را به حکمرانی کهگیلویه منصوب کرد.
نادر در سال 1144هـ . ق با عثمانیان به نبرد پرداخت، لیکن در نزدیکی کرکوک شکست سختی از آنان خورد و عدة کثیری از لشکریان وی به هلاکت رسیدند و بازمانده لشکریان نیز فرار نموده و به همدان عقب نشینی کردند.
پس از این واقعه، نادر جهت جبران شکست خود، به فکر تهیه آذوقه و قشون مکفی افتاد و برای این منظور، چاپارهایی به نقاط مختلف ایران فرستاد و از حکمرانان محلی خواستار کمک گردید، میرزا مهدی استرآبادی می نویسد:
«ایالت کهگیلویه به محمد خان بلوچ که آن زمان به نیابت اشتغال داشت، بعلاوه شوشتر و دزفول مکرمت و مقرر فرمودند که به اتفاق امیر خان بیک قرقلو نایب فارس روانه گشته، تا مدت دو ماه تجدید اوضاع سپاه خود کرده، به موکب والا ملحق شوند.»
ولی محمد خان که اندیشه غدر در سر داشت به جای کمک رساندن به نادر به دسیسه چینی علیه وی پرداخت و در حالی که جبهة داخلی ایران برای تقویت در برابر عنصر بیگانه، نیازمند به وحدت بود، با استفاده از علایق درونی مردم نسبت به خاندان صفوی، دست به تحریک احساسات آنها علیه نادر زد.
محمد خان در عزیمت به کهگیلویه و نیز در برگشتن از آنجا در شوشتر توقف، و با ابوالفتح خان حاکم قبلی آن شهر، علیه نادر به توطئه چینی پرداخته و سر به شورش نهادند و چنان شایع کردند که نادر مجدداً از سپاه عثمانی شکست فاحشی خورده و خود نیز مفقود گردیده است. و نوشته اند که جلوداری برای افشای این خبر پیشاپیش فرستادند و آن جلودار فردی دزفولی بود و چون به دزفول رسید، راست را بگفت و مردم دزفول جمع شدند و دروازه را به روی محمد خان و سپاهیانش بستند.
محمد خان و همراهان پس از اینکه از ورود به دزفول مأیوس شدند، روانه شوشتر گردیدند و چون مردم شوشتر از حقیقت امر آگاه نبودند به پیشواز محمد خان و ابوالفتح خان شتافتند و از آنان استقبال کردند. محمد خان و همراهان پس از استقرار در شوشتر، حاکم آن شهر، عباسقلی بیگ را از حکومت خلع و ابوالفتح خان مجدداً به حکومت آن شهر رسید و محمد خان نیز عازم محل حکمرانی خود کهگیلویه گردید.
محمد خان به هیچوجه خود را کمتر از نادر نمی شمرد و در صدد بود که مانند او برای خود کسب قدرت و منزلت نماید. چون در این زمان نادر از جریان شورش محمد خان و ابوالفتح خان آگاه شد، نامه ای حاکی از استمالت به محمد خان می نویسد. محمد خان نیز نادر را بی پاسخ نگذاشته و در جواب می نویسد:
«تو در اوایل مردی بودی حقیر و در میان ابنای جنس خود فقیر، هرگاه با دویست سیصد خانوار افشار داعیة سلطنت و فرمانروایی داشته باشی و نواب کامیاب شهزادة عالمیان تاب مرتضوی انتساب را که آباء و اجداد عالی مقدار آن حضرت در استقرار امر سلطنت و دارایی ایران فرمانروا بوده اند عزل نموده، خود را دخیل و مختارالسلطنه ساخته، پادشاهی و اورنگ نشینی ایران از خاطر خطور می نماید، در این صورت بندة درگاه که صاحب هشتاد هزار خانوار بلوچ است که از نواحی بنادر الی سرحد هندوستان محل سکنای ایشان است چرا ادعای فرمانروایی ننمایم.»
نادر چون در جنگ مجدد با عثمانی پیروز شد، با احمد شاه صلح کرد، و سپس برای گوشمالی ابوالفتح خان، نجف سلطان نامی را به حکمرانی شوشتر منصوب و عازم آنجا نمود. اما ابوالفتح خان و مردم شوشتر برج و باروی شهر را استوار ساخته، و آمادة جنگ شدند.
در نتیجه نجف سلطان نتوانست وارد شهر شود، و بناچار در چند کیلومتری شمال شوشتر در محلی بنام جنت مکان اردو زد. چون خبر مقاومت مردم شوشتر به حکمرانی ابوالفتح خان به نادر رسید، وی اسلمش بیک نامی را برای نصیحت و مجاب ساختن مردم آن شهر عازم آن دیار نمود. اسلمش بیک نیز با اقدامات خود ابوالفتح خان و مردم را به فرمانبرداری وادار کرد. و پس از این اقدام نجف سلطان نیز وارد شهر شد.
متعاقب آن، لشکریان نادر شبانه وارد شهر شدند. و چون مردم از ورود سپاه نادر به شهر آگاه شدند برخی سراسیمه فرار کرده، عده ای به مخالفت خود ادامه دادند و جمعی نیز که هواخواه نادر بودند و هنگام شورش محمد خان از درجة اعتبار افتاده بودند، و امالشان مصادره شده بود، فرصت را مغتنم شمرده و از زوایای اختفا بیرون آمده و با سپاه نادری همکاری کردند. مؤلف عالم آرای نادری در خصوص فجایع لشکریان نادر در شوشتر می نویسد:
«بعضی از رؤسا و سر خیلان {بزرگان} را گرفته به قتل آوردند و سه شبانه روز زنان و اطفال عوام الناس را به غازیان بخشیده، عرض و ناموس بر مردم نمانده، بی سیرتی که از حیز خیال بیرون است به حال آن مسلمان راه یافت.»
مؤلف تذکره شوشتر نیز می گوید:
«... در آن ساعت طوفان بلایی برپا شد که طوفان نوح به گرد آن نرسیده و مخدرات حجب عصمت را کار بر رسوایی کشید. جرایر ابکار در کوچه و بازار چون اسرای یهود و نصاری بیع و شری دست به دست افتاد و خروش این مصیبت آوازه فتنه چنگیز را بر طاق نسیان نهاد و این واقعه هایل یوم الاربعاء سادس شهر شعبان بود.»
از این عبارت پیدا است که نادر از مردم شوشتر بسیار خشمگین شده بود که رضایت می دهد مردم بی دفاع شهر را اینگونه مورد اذیت و آزار قرار دهند.
نادر پس از اینکه خشم خویش را فرونشانید، نجف سلطان را در شوشتر به حکمرانی گماشت، و خود آهنگ فارس نمود. به هنگام عزیمت، ابوالفتح خان و چند تن دیگر از عاملینن شورش شوشتر را با خود برد. و چون به رامهرمز رسید، دستور قتل ابوالفتح خان و خواجه حسین نامی را که از سران شورش بودند صادر و برخی دیگر را در بند نموده و عده ای را نیز آزاد ساخت.
نادر چون به ایالت فارس رسید سپاهیان خود را جمع آوری و به تعقیب محمد خان بلوچ پرداخت محمد خان نیز از شیراز جهت مقابله با آنان بیرون آمده و در دربند شولستان اردوگاه خود را بر پاخاست. اما چون جنگ آغاز گردید، وی متوجه شد که تاب مقاومت در مقابل آنان را ندارد، لذا از دربند به شیراز و از آنجا به طرف جهرم عقب نشینی کرد و از جهرم نیز به لار گریخت. در آن شهر نیز به واسطه فشار لشکریان طرفدار نادر مجال اقامت نیافت و عازم جزیره کیش گردید. اما حاکم جزیره او را دستگیر و به نزد نادر روانه داشت. نادر، محمد خانن را از فارس با خود به اصفهان برد و در هانجا چشمهای آن تیره بخت را عبره الناظرین از حدقه در آورد. و محمد خانن به فاصله دو سه روز پس از حدوث سانحه در گذشت.
نادر پس از خلع شاه طهماسب دوم (ربیع الاول 1145/اوت1732) و برگزیدن فرزند هشت ماهة وی به نام عباس سوم، خود با عنوان نیابت سلطنت زمام امور مملکت را در دست گرفت.
وی پس از بیرون راندن ترکها و روسها از سراسر ایران، و سرکوب شورشهای داخلی افغانان غلزه و ابدالی و استرآباد و اعادة آرامش و امنیتت به مردم مملکت، در حالیکه مرزهای قطعی کشور -جز در قندهار- به حال طبیعی خود در آمده بود، تصمیم گرفت، که نیت اساسی خود را برای شناسایی حکومتش به عنوان تنها نمایندة حقیقی توده های ایرانی عملی کند.
لذا نایب السلطنه ایران برای برگزاری مراسم نوروز سال 1148هـ.ق مقرر داشت که جمیع نمایندگان اعیان، رؤسای ایران، روحانیون، بزرگان و حکام ولایات به دشت مغان دعوت شوند تا در ضمن، امور مهم کشور نیز با آنها به بحث گذاشته شود.
نادر در بامداد نوروز 1148هـ.ق به مدعوین اظهار داشت: من آنچه حق کوشش بود بجا آوردم و مملکت را از تجاوز روس و عثمانی رهایی بخشیدم و متجاسران افغان را نیز بجای خود نشانیدم، اکنون نیاز به استراحت دارم و از شما می خواهم که طهماسب یا فرزندش عباس را که هر دو زنده اند، و یا هر کس دیگری را که مایلید به سلطنت انتخاب کنید.
اما پس از اقداماتی که محارم نادر، برای فراهم نمودن زمینه جهت به پادشاهی رساندن وی بعمل آوردند؛ وی طبق شرایطی سلطنت را پذیرفته و رسماً از سال 1148تا1160هـ.ق به مدت دوازده سال بر ایران فرمانروایی کرد.
چون نادر قدرت را در دست گرفت قبل از آنکه رفتار و اخلاق وی تغییر یابد، یعنی تا پنج سال پیش از مرگش با کمال عقل و درایت حکمرانی کرد، و در راستای این سیاست، ایران را به اوج عظمت و اقتدار خود رسانید. اما حرکات ناهنجار اواخر عمرش، همچون لکة بزرگی است در تاریخ درخشان زمامداری این سردار نامی ایران.
ولی با این وصف تا آخر عمر این مرد بزرگ، از خیال ترقی کشور منصرف نگردید، مخصوصاً در رواج تجارت کوشش کرد و همچنین سعی داشت تا بحریه عظیمی در دریای خزر برای لشکرکشی به داغستان و در خلیج فارس جهت تسلط بر عمان و جزایر آن تشکیل دهد.
شایان ذکر است، علیرغم تمامی خدماتی که نادر برای اعتلای ایران انجام داد و آوازه و اعتباری که جهت آن تحصیل نمود، اکثریت مردم از همان آغاز کار میانه خوبی با وی نداشتند. این نارضایتی مردم علل متعددی داشت؛ یکی به علت اصرار نادر در برانداختن مذهب تشیع و ترویج تسنن و ضبط موقوفات، و دیگر به جهت محو نام و نشان شاهان صفوی که از قبل مذهب تشیع امامیه به قدرت رسیده بودند. لذا به همین جهت ایرانیان باطناً نادر را دشمن خود می دانستند. خصوصاً اینکه در اواخر عمر بی رحم تر و سفاک تر گردید و چون مأموران مالیاتی او نیز تعدی بسیاری به مردم روا می داشتند، این امر سبب تنفر بیشتری از وی گردید.
و اما نادر قبل از آنکه به سلطنت برسد، با حضور در شوشتر، و اقدام در جهت ساختن بند میزان موجب اقداماتی شد که باعث رونق اقتصادی و در نتیجه ایجاد رفاه عمومی و بهبود اوضاع اجتماعی در آن شهر گردید.
پس از به سلطنت رسیدن نادر نیز بر اثر بارش مداوم و فراوان باران و ایجاد امنیت اجتماعی، مردم با فراغ خاطر به کشت و زرع پرداختند. در اثر همین امنیت و تعمیر طرق و شوارع و کوتاه کردن دست تعدی و چپاول اعراب و الوار به این خطه، بار دیگر تجارت رونق یافته و سرمایه داران کاروانهایی جهت داد و ستد با سایر مناطق به را انداختند. و این امر باعث فراوانی نعمت گردید. تا آنجا که در این باره می نویسند:
«از همة جهات نعمت فراوان شد و اهل مکاسب ضعیفه که همیشه اوقات در مضیق فقر و شکنجه بی سامانی گرفتار و هرگز دخل یومی به خرج یومی ایشان وفا نمی نمود همگی مایه دار و صاحب ثروت و اعتبار گردیدند.»
متأسفانه این اوقات خوش فراوانی نعمت دیری نپائید، بطوریکه به موجب برخی حوادث طبیعی و شروع درگیریهای مجدد، اوضاع اجتماعی و اقتصادی اسفناک تر از گذشته گردید.
در این باره نیز آمده است:
«چون این اوضاع ادامه پیدا کرد مردم پا از گلیم شکر و تعظیم بیرون کشیدند و از وخامت عاقبت کفران به هیچوجه نیندیشیدند و بی نهایت کفران نعمت نمودند. لاجرم خیل یأجوج فساد استیلا یافت و شاهد کامرانی و شادمانی روی بر تافت و ابواب مکاره از شش جهت گشاد... و دست تطاول اشرار دراز گردید و مسند عزت اشراف درهم پیچید و سالها در وقت موسم قطره از آسمان به زمین نیامد... بهای یک من جو به یک هزار و پانصد دینار رسید و به سایر اجناس نیز سرایت نمود. بطوریکه خانة دهقان از این بلا در بسته تر از میخانه در شب آدینه... حلوایی چون سرکه فروشان روی ترش برتافته و به هوس یک انگشت هزار نیش خورده و نیافته... قصاب چون بسمل زمین گیر... عطار اگر چه از کافور، گرم بازار، اما از هزار جهت دیگر در آزار... خیاط را از حسرت بی خوری و بیخوابی سوزن به چشم و نمد مال به روزگار خود گرفتارتر از بتل در پشم... سنگتراش مانند فرهاد به کندن جان شیرین کمر بسته، خراط سرگشته تر از گوی چوگان نوسواران و شانه تراش پریشانتر از زلف گلعذاران، دلال از کساد کار دست بر دست نهاده و صراف چون زر مالیده از سکه افتاده و جواهری دانه زمردی سراب را بدانة گندم سبز داده، کوزه گر بی وجودتر از خم بی باده و کاشی ساز چون سفال شکسته. ارباب کمال در کمال بی اعتباری و فرهنگ دانان چون تقویم پارسالی، مسخرگان را دیده پر آب، قلنداران را بغداد خراب، گدایان در اطراف مساجد چون صفوف جماعت در حال قنوت و ملایان از قطع وظایف مدارس متفرق در طلب قوت لایموت، مقربان به امید یک دانه، هزار تسبیح هزار دانه گردانده و بر سر یک لقمه آش هزار و یک قل هو الله احد خوانده. درویشان صاحب ضمیر دایماً در این اندیشه که از کدام جهت فتحی رخ نماید یا از کدام مطبخ بوی عشقی آید که به قدم صدق و زاد تقوی به آن سوی شتابند. گوشت چون کبریت احمر روی نهفته و مرغ وجود عنقا گرفته، بزغاله در بازارها عزیزتر از قوچ اسمعیل و ماده گاو هم بهای بقرة بنی اسرائیل... .»
به استناد سایر منابع مستند تاریخی نیز در این ایام، امراض گوناگونی شیوع پیدا کرد. بطوریکه اکثر مردم منطقه، خصوصاً اهالی ناحیه میان آب که یکی از نواحی سرسبز و خوش آب و هوای شوشتر است تلف شده و سایرین نیز در کمال پریشانی و ناتوانی بسر می بردند. حتی خاندانهای قدیمی و معتبر از این نابسامانی در امان نبوده اند، بطوریکه ذخایر و نفایسی را سالهای دراز در زوایای مخازن خود پنهان کرده بودند، اکنون در معرض فروش گذاشته بودند. اما چه کسی توانایی خرید داشت؟!
نادر، علیرضا بیک افشار را که ایشیک آقاسی دربار وی بود، به حکومت شوشتر و هویزه منصوب کرد. و هدف از این انتصاب بیشتر آن بود تا سرکشان و متمردان آن نواحی را به اطاعت خود در آورد. علیرضا بیک برای اجرای مأموریت خود با سپاهی کار آمد وارد شوشتر گردید و در مدت کوتاهی توانست شورشیان را سرکوب، و امور آن نواحی {شوشتر، هویزه، لار و بنادر} را به نحوی انتظام دهد که احدی از متمردین و مخالفانن آن حدود دیگر جرأت تمرد ننمایند.
به گفتة مؤلف عالم آرای نادری، علیرضا بیک، پیوسته طبع خود را به غریب نوازی و عدالت گستری مصروف می داشت و به غازیان مهربانی می کرد و به رعایا احسان می نمود و اوضاع آن نواحی و خصوصاً شوشتر سامان یافت و به نحوی در دلهای سپاه و رعیت محبت آن نامدار قرار گرفته بود، که چون فرزندی عزیز و مهربان زبانزد خاص و عام گردید و آوازة عدل و داد آن خان عدالت بنیاد گوشزد اهالی و اعیان هر دیار گردید.
چون علیرضا بیک به این طریق میان مردم کسب محبوبیت و موفقیت نموده بود، عده ای از مخالفان از راه کینه و عداوت به نادر اظهار کردند که، وی در هویزه و شوشتر باد نخوت و غرور در دماغ خود افکنده، بخشش و انعام بر روی خاص و عام گشوده و وخیال تمرد و سرکشی دارد. لذا آتش غضب نادر مشتعل و چند چاپار روانه و امر کرد تا علیرضا بیک به زودی عازم درگاه وی گردد. چون علیرضا بیک از مضمون حکم نادر مطلع گردید دستور داد تا زنبورکهایی که همراه خود داشت جهت احترام به نادر شلیک نمایند.
علیرضا بیک پس از اینکه به خدمت نادر رسید، نادر او را مورد موأخذه قرار داد و به وی گفت: «خیره سری و بی ادبی تو به مرتبه ای رسیده که عظمت داخل اردو شده و زنبورک آتش میدهی.»
بنابراین نادر دستور داد او را زندانی کرده و اموال وی را ضبط نمایند. بعد از آن علیرضا بیگگ هرچه تلاش نمود تا خود را آزاد نماید، پذیرفته نشد، و در حالیکه بیست و پنج سال از عمر او می گذشت، به دستور نادر به قتل رسید. (سال 1146هـ . ق)
نظرات ()